بدترین روز زندگیم
سلام عزیز دلم. از وقتی که عمو میلاد اومده ما همش خونه مامانی منیر هستیم و دور همیم و مصادف شده با تعطیلی مهدکودک که شمارو میاوردم محل کارم و باهم بودیم. خلاصه اول شهریور عروسی عمو میلاد و شما هم حسابی با خریدهایی که کرده بودیم و رفتن به آرایشگاه و شینیون کردن شما ترکونده بودی و ساقدوش عروس بودی. توی مراسم هم با سبد گل جلوی عروس و داماد گل میریختی. بعد هم ما از 15 شهریور تا 19 مرخصی داشتیم، که با عموها تصمیم گرفتیم بریم شمال. عمو میلاد و بقیه روز چهارشنبه 12 ام رفتند و ما هم فرداش پنجشنبه راه افتادیم تا شنبه برگشتیم. خوش گذشت رفتیم سمت ایزدشهر و هوا خیلی گرم بود و دریا رفتیم و شما هم حسابی تو آب بازی کردی و ماسه بازی کردید.
و اما اتفاق بد: ما قبلا تعطیلات عید فطر رو که حدودا یک ماه و نیم پیش بود رفته بودیم سمت نطنز که توی راه شما روی زمین میخوری و کف دست راستت گوشتش بلند می شه و توش سنگ و خاکریزه میره. که بابا همون موقع با پدالکلی پاک میکنه و وقتی هم رسیدیم نطنز با بتادین شستشو میدیم. من هم که اصلا طاقت نداشتم هرچی اسرار کردم که شما رو ببریم درمانگاه بزرگان خانه گفتند که نه و خودش درمیاد.
خلاصه تو این مدت دیدم که کف دستت حالت گوشت اضافه آورده و زیرش هم سیاه. من هم به بابا مهدی گفتم ببریمت دکتر حالا نشون بدیم، که با پرس و جو رفتیم پیش متخصص جراح و تا دستت رو دید و لمس کرد گفت کف دستت سنگ و خاکریزه داره و باید عمل بشه.
شما هم که حسابی ترسیده بودی برات قرص خواب آور نوشت و گفت بخوره ، ما هم به زور تو آب حل کردیم و دیدیم اصلا اثر نداره و دکتر گفت ببریمت اتاق عمل، اولش آقای دکتر زندی دید که خیلی بی تابی میکنی بداخلاقی کرد. بعد که رفتی اتاق عمل مهربون شد و یه خانم پرستار مهربون هم اومد و باهات صحبت کرد.بعد من و بابا رو بیرون کردند و شما هم شیون و گریه و گفتی دایی امین بیاد پیشم. اونم که داشت گریه میکرد تا اومد تو گفتند بره بیرون. وای که یادم میفته تمام موهای بدنم مور مور میشه. خیلی بد بود شما درمانگاه رو با گریه هات گذاشته بودی رو سرت. نمیدونم چرا اون موقع این سهل انگاری رو کرده بودم. خودم رو حسابی فحش میدادم. ولی بعد از 40 دقیقه تموم شد و دکتر گفت که 5 تا بخیه زده و حسابی باید مراقبت کنیم. بعد بهمون سنگ و خاک ها رو نشون داد که به گوشت دستت چسبیده بود و تیکه تیکه درآورده بود. خدا خیلی بهمون رحم کرد.
امروز هم آوردمت مهد کودک و به خاله ها سپردم که حواسشون بهت باشه.
إن شاءاله که دیگه این روز ها رو نبینم و همیشه شما و همه بچه ها رو سالم و سلامت ببینم
دوستت دارم یه عالمه بوووووووووووووووووس . نفسمی، عشقمی. 



بدترین روز زندگیم
